» امروز
» پند امروز :
مرجع دانلود ابزار سری بازی های GTA |
|

![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
||
| ] | |||||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
دانلود والپیپر آنجلینا جولی در اندازه ۱۸۰۰*۱۵۰۰ با کیفیت فوق العاده بالا
عکس های آنجلینا جولی و عکس های زیبا و با کیفیت و بزرگ از آنجلینا جولی و عکس های سکسی آنجلینا جولی و یک عکس توپ توپ سکسی از آنجلینا جولی و عکس های فیلم های سکسی آنجلینا جولیو تریلر سکسی از آنجیلینا جولی و یک کلیپ سکسی از آنجلینا جولی
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! ![]()
|
عکس ها در حال لود شدن میباشند... شکیبا باشید! |
بیوگرافی بهنوش بختياري:
بهنوش بختياري بازيگري كه در اكثر ساختههاي مهران مديري حضور داشته و با نقشهاي متفاوت بر محبوبيت خود در بين سريالهاي تلويزيون افزوده است.
بهنوش بختياري متولد 29/2/1354 در بيمارستان اقبال تهران و ساكن شهرك ژاندارمري است.
پدرش بختياري و مادرش تهراني است. بهنوش عضو آخر يك خانواده 6 نفري است. يك خواهر و دو برادر بزرگتر از خود دارد كه هر سه متاهلند.
در رشته مترجمي زبان ليسانس گرفته و با توجه به علاقه فراواني كه به اين رشته دارد به محض اينكه فرصتي پيدا كند، به سراغ اين رشته و ترجمه متون ميرود.
با توجه به شايعات فراواني كه در مورد ازدواج او بر سر زبانهاست هنوز مجرد است و به قول خودش شايد اصلا ازدواج نكند.
با مجموعه هواي تازه ساخته محمد رحمانيان پا به عرصه بازيگري گذاشت و بعد از آن در مجموعههاي وكيل محله، خانه قديمي، سايهها و معجزه وكيل هم بازي كرد.
قبل از بازيگري به عنوان منشي صحنه فعاليت ميكرد كه اين كار او را بسيار مسئوليتپذير و منظم بار آورد كه پايهگذار موفقيتهاي او در بازيگري بود.
سال 75 به مدت يك سال زيرنظر خانم مهتاب نصيرپور در مدرسه رسام هنر دوره يك ساله تئاتر را گذراند كه به واسطه آن با ادبيات بازيگري آشنا شد.
به موسيقي علاقه فراواني دارد، پدرش هم در اين وادي كار ميكند و يكي از دو برادرش هم در زمينه موسيقي فعال است.
در مجموعه زير آسمان شهر(3) و ورود ممنوع ممنوع به عنوان دستيار كارگردان در كنار مهران غفوريان حضور داشت.
علاقه زيادي به فوتبال ندارد اما فوتبالهاي ملي رادنبال ميكند در صورتي كه فرصت پيدا كند به ورزش بدنسازي ميپردازد.
علاقهاي به بيزينس ندارد. به قول خودش هر كسي جلوي او از پول و حساب و كتاب حرف بزند احساس ميكند او سرگرم صحبت به زبان اسپانيايي است.
عاشق خطاطي است و خيلي دلش ميخواهد اين هنر را به صورت حرفهاي دنبال كند.
با توجه به مشغله كاري فراوان زياد به كارهاي خانهداري و آشپزي نميرسد اما بسيار منظم و خوشسليقه است. چلوكباب از غذاهاي مورد علاقه اوست.
عاشق لهجه بختياري پدرش است اما خودش به لهجه بختياري صحبت نميكند.
علاقه فراواني به مسافرت دارد. آخرين مسافرتش به شهر مقدس مشهد بود و سرعين اردبيل به يادماندنيترين نقطهاي بود كه به مسافرت رفته است.
علاقه فراواني به مطالعه دارد و تا فرصتي به دست آورد به مطالعه ميپردازد. او عاشق مطالعه كتابهاي روانشناسي و رمان است. آخرين كتابي كه مطالعه كرده سلاخ خانه شماره 5 بود.
در دوران كودكي برخلاف بسياري از بچهها كه خيلي شلوغ و شر هستند دختر آرام و دوستداشتني بوده.
به موسيقي كلاسيك علاقه فراواني دارد و از بين خوانندگان پاپ به صداي رضا صادقي، مرحوم ناصر عبداللهي و مازيار علاقه فراواني دارد.
در صورتي كه وقت كند به سينما ميرود. او سعي ميكند همه فيلمهاي روز را ببيند. آخرين فيلمي كه در سينما ديده «وقتي همه خواب بودن» است.
علاقه فراواني به مهمانداري هواپيما دارد. او پذيرايي در اوج آسمان را عاشقانه دوستدارد.
از خواندن شعر لذت ميبرد، اما اصلا نميتواند شعر بگويد و يا شعر حفظ كند ولي بسيار روحيه رمانتيكي دارد.
آخرين كارهايش مستند ايرانگردي و كار 90 دقيقهاي «يك روزي زنجيرش رو پاره ميكنم» ساخته آقاي عباسي است كه هنوز پخش نشده.
به بازي خانمها ثريا قاسمي، مريلا زارعي، گوهر خيرانديش، ليلا حاتمي، سحر ولدبيگي و شقايق دهقان علاقه فراواني دارد.
تا به حال در اكثر كارهاي مهران مديري به ايفاي نقش پرداخته و در اكثر نقشهايش موفق ظاهر شده است، به هيچ عنوان از بازي كسي ايراد نميگيرد و اهل بدگويي نيست.
براي بازي چندين پيشنهاد دارد كه به خاطر بازي در مجموعه باغ مظفر به پيشنهادهايش جواب نه داده. او شرط بازي در كارهاي روتين را متن و كارگردان و عوامل خوب عنوان ميكند
عکس های بهنوش بختیاری




عکس های بهنوش بختیاری




عکس های بهنوش بختیاری


محافظ صفحه بهنوش بختیاری
والپیپر واقعا زیبا و تمام صفحه با کیفیت ۲۰۰۰*۱۸۵۰ قابل نصب بروی ویندوز ایکس پی و لینوکس . فوق العاده با کیفیت

برای نصب بروی برنامه کلیک راست کرده و گزینه اینستال را بزنید .
کاری از : خورشید ایران
عکس بهنوش بختیاری و دانلود عکس های بهنوش بختیاری و گالری از بهنوش بختیاری و گالری زیبا از بهنوش بختیاری برای دانلود و دانلود عکس های ... بهنوش بختیاری و دیدن عکس های خصوصی بهنوش بختیاری و دانلود عکس های بزرگ سکسی بهنوش بختیاری

دانلود کامل بازی کشتار مسلمانان بطور مستقیم
اما تا حالا از خودتون سوال كرديد چرا مسلمانان در دنيا انقدر منفور هستند؟
چرا بايد بر عليه مسلمانان فيلم و شو و بازي و تبليغات و كاريكاتور و ... بر ضدشون بسازن.
چرا؟
واقعا چرا؟
خب معلومه.
مسلمان=اسلام=عقب ماندگی=بدبختی=جهان سوم=قدیمی فکر کردن=هرچیزی رو بدون دلیل و منطق و علم قبول کردن=زودباوری=بدون تحقیق و تفکر کار انجام دادن و خیلی چیزهای دیگه که اگه بخوام بگم چندروز طول میکشه.
درضمن شما یه کشور مسلمان نشونم بده که جهان سومی نباشه.

بقیه در ادامه مطلب
|
|
لینک اثبات :
http://www.zone-h.org/component/option,com_mirrorwrp/Itemid,160/id,7786012
اینم خود سایت:
نقل از : http://www.persianhack.com
الان میشه بگید فواید این سایت چیه ؟
به ریش مردم میخندید ؟
گفتم چند تا فحش بالای 18 بهتون بعد دیدم نه من که بی شخصیت نیستم !
پس ...
یه قطعه ای ادبی + سروده ای بس زیبا ازbabaye_sheytan بهتون تقدیم میکنم
========================================================
گفتین یک کم صرفه جویی آخه کجای دنیا این طوریه ؟؟؟؟ خیلی باحالین
این جدول خاموشی و این شعر تقدیم به همه زحمت کشسان عرصه سیاست
!!!!!!شاید که آینده از آن ما
منطقه1
روزها برق باشد شبها به علت برهم خوردن مجالس پارتی از ساعت 20 تا 3 صبح برق برود
منطقه 2-3
مانند بالا
منطقه 4
روزی نیم ساعت برق نباشد جهت اعمال قانون و یکنواخت سازی
منطقه 5
روز 2 ساعت به اضافه 5 ساعت تنبیه سال 1342 که منطقه به شرکت برق بدهکاربود( پرونده موجود است)
منطقه 6
صبح ها که نور کافیست برق نباشد برای شب هرکسی برق می خواهد برگه درخواست برق پر شود بخش اداری پیگیری نماید
منطقه 7
بیخود کردن برق می خواهند یک روز درمیان کافیست کسی اعتراض کرد آب شرب آن خانوار قطع شود تا عبرت سایرین گردد
منطقه 8
منزل مادر خانم بنده آنجاست همیشه برق باشد
منطقه 9
منزل خودمان آنجاست جهت رعایت عدالت فقط 20 دقیقه دم صبح برود
منطقه 10
منزل باجناق آنجاست، آنچنان برق برود و بیاید که تمام لوازم صوتی وی بسوزد تا رویش کم شود
منطقه 11
به کل برق نباشد ( دلیل خواستند گاز قطع شود)
منطقه 12-13
بچه محل های قدیم آنجا سکونت دارند عاشق فوتبال هستند شبهایی که فوتبال دارد برق باشد
منطقه 14-15-16
به علت ازدیاد اراذل برای از بین بردن پتوق ها شبها کلا برق لازم نیست
منطقه 18-19-20
روزی نیم ساعت به دلخواه شهردار مناطق
منطقه 21-22
بخشنامه شود که اختراع برق توسط ادیسون شایعه بوده.![]()
=============================
نگو در خانه ی ما برق رفته
بگو در کل دنیا برق رفته
بکن یک لامپ را در خانه خاموش
نمی دانی که صد جا برق رفته ؟
تمام شهر از بالا به پایين
و از پایین به بالا برق رفته
نمی بینم ستاره در سماوات
از اینجا تا ثریا برق رفته
خداوندا به کل شهروندان
بده �صبراً جمیلا� برق رفته !
اگر دارند چادر برق رفته
اگر دارند ویلا برق رفته
ندارد فرق دارا با ندارا(!)
عدالت را! چه زیبا برق رفته
رود مجنون که ups بیارد
سر میک آپ لیلا برق رفته
چو برقت می رود خوابت می آید(!)
لالا لالا لالالا برق رفته
پیامک می زنی: �meeting canceled�
ندا! سارا! سمیرا! برق رفته
فلانی در سخنرانیش می گفت:
�لذا ایضا لهذا برق رفته
نبودِ برق یک بحث جهانی است
همین الان اروپا برق رفته
به جان حضرت حافظ که چندی است
سمرقند و بخارا برق رفته...�
جواب بچه را بابا چنین داد:
نمی یابیم قاقا برق رفته
به جای قصه ی دارا و سارا
از این پس: آب بابا برق رفته
دعاهامان نمی گردند اجابت
مگر در عرش اعلا برق رفته؟!
�مسلمان نشنود کافر نبیند�
که حتی در کلیسا برق رفته!
�بیا تا دست یکدیگر بگیریم�
بیا کاری بکن تا برق رفته
فضا آرام و تاریک و رمانتیک
درست عین تو فیلما! برق رفته
و مردی با زنش می گفت هر شب
صدا کم کن که سیما برق رفته!
�مرا کیفیت چشم تو کافی است�
ولی افسوس! حالا برق رفته
�الا یا ایها الساقی ادر کـَ...�
که ناگه بین اجرا برق رفته!
اگر قدر انرژی را بدانیم
نمی بینیم فردا برق رفته
خودم اســراف کردم در همین شعر
بسی ور رفته ام با �برق رفته�
درون بیت بیتش آب بستم
و در مصرا به مصرا برق رفته!
دوباره ماند شعرم نیمه کاره
دوباره باز گویا برق رفته...
شهر هرت
شهر هرت کجاست؟
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بَدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی..
شهر هرت جایی است که .......
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست...!!!!!!
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین
اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را
به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله
ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،
بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر
، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.
آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید:
سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای
عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .
گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما
تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.
ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که
از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.
ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری
را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید
از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.
تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و
آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته
شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:
گمون کردی تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!
دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟
گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.
آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.
هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.
هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که
از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که
گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.
هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی...
اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...
لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..
ولی...هیچ گاوی نگفت:من گفت :ما...
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین
اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را
به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله
ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،
بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر
، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.
آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید:
سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای
عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .
گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما
تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.
ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که
از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.
ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری
را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید
از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.
تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و
آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته
شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:
گمون کردی تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!
دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟
گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.
آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.
هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.
هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که
از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که
گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.
هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی...
اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...
لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..
ولی...هیچ گاوی نگفت:من گفت :ما...
دانلود عکس فیلم بازیگر سریال نرگس زهره شوکت زهرا امیر ابراهیمی
واقعا جای تاسف داره... جای تاسف داره که اینقدر احمق هستیم!
شما چقدر با ترکیب این کلمات و با کمک موتورهای جستجو یاهو، گوگل و... دنبال مشاهده این فیلم بودید؟! شما چند بار تو یه ماه اخیر موقعی که از پیاده روی میدانهای بزرگ شهر انقلاب، ولیعصر، امام، آزادی و... رد می شدید و نجوای وسوسه انگیز آن جوانک که زیر لب می گفت فیلم کامل زهره شوکت قدم هاتون رو آروم کردین تا نجواش رو خوب بشنوین؟ شما چن بار فیلم زهره رو دیدین؟ چقدر در مورد این فیلم و لحظات هنری اون با همکارهاتون، دوستاتون، آبدارچی پیر اداره تون بحث و تبادل نظر کردین؟ شما چند کیلو روزنامه و هفته نامه زرد و نارنجی رو با قیمت های گزاف خریدین به امید اینکه سر نخی از اون نامزد بی شرف زهرا امیر ابراهیمی دستگیرتون بشه؟! شما چقدر از خبر دستگیری متهم به پخش سی دی ها خوشحال یا ناراحت شدین؟! شما چقدر فکر می کنین که دختره تو اون فیلمه خود زهرا امیر ابراهیمی بوده؟! شما دوست دارین فیلم بعدی مال کی باشه؟ یکتا ناصر؟! گلشیفته فراهانی؟! مهناز افشار؟؟! پگاه آهنگرانی؟! یا مثلا محسن قاضی مرادی؟!
واقعا جای تاسف داره... جای تاسف داره که اینقدر احمق هستیم!
از یک ماه پیش که نوشته قبلی رو پست کردم تا حالا حدود 500 نفر با جستجو این کلید واژه ها به این وبلاگ رهنمون شدن و احتمالا از اینکه لینک یا نوشته به درد بخوری مشاهده نکردن فحشم دادن. این تنها یه نمونه از آمار مربوط به اخبار فوق هست که مربوط به این وبلاگ میشه و آمار سایت ها و وبلاگ های فعال! و حرفه ای! تو این زمینه اعدادی مثل 5000 – 10000 – یا بیشتر رو نشون میده و به این آمار افتخار هم می کنن.
واقعا جای تاسف داره... جای تاسف داره که اینقدر احمق هستیم!
وقتی به دوستی گفتم که فیلم زهره رو ندیدم و جذابیتی برام نداره که ببینم تعجب کرد... نه که فکر کنین ته مثبت بودن هستم ها نه... ولی فکر می کنم دیدن این چیزها و پیگیری اخبار این چیزها و پرداخت پول بالا این چیزا بیشتر تعجب داره...
واقعا جای تاسف داره... جای تاسف داره که اینقدر احمق هستیم!
فکر نکنید این چیزا رو که می گم می خوام به شما بتوپم و غرغر کنم که شما جهان سومی هستین. شما بی فرهنگ هستین... نه. همین که من دو پست وبلاگم رو به این موضوع اختصاص می دم نشون می ده که من هم از جنس شمام. من هم دوست دارم تو هیاهو پیش شما باشم... من هم به دنبال ماهی خودم تو این آب گل آلود هستم.
واقعا جای تاسف داره... جای تاسف داره که اینقدر احمق هستیم!
نمی خوام هیچ نتیجه گیری ای کنم شما بگین چه بلایی سر آدمای این مملکت اومده و می آد... شما بگین ما چی کاره ایم؟!




دیروز عصر وقتی بیرون بودم خودم با خودم:
هه! چه قدر هر سال هوای بچه کنکوری هارو داشتی! چه قدر جویای حالشون بودی! چه قدر به فکرشون بودی. چه قدر برشون دعا می کردی. چه قدر دوست خوبی براشون بودی. چه قدر بهشون انگیزه دادی. چه قدر باهاشون خندیدی. چه قدر بهشون گفتی ...
هه! بدبخت! حالا که خودت نیاز داری کجان؟ نه حالت رو می پرسن. نه دوستای خوبی اند. نه انگیزه می دند. نه باهات می خندند. نه بهت می گند ...
حالا هی شب کنکور این و اون جوش بزن! پارسال شب کنکور گوشیم داغون بود دستم از همه جا کوتاه اعصابم ریخته بود بهم اومدم گوشی مامان رو بگیرم ازش خودم نفهمیدم چه کردم که اونم رفت به درک!
زرشک! به خدا اگه شب کنکور من کسی یاد من باشه چه برسه به اینکه ...
هه! دلم خواست یکی از دوستای کلی قدیمیم که خیلی رو درس خوندنم حساس بود بود! ی کم از اون حساب می بردم باز ....
بی خیال! قوی تر از این حرفام. من و این حرفها؟ بالاخره باید یک جا غر بزنم که! ولی اهمیتی نداره هیچ کدوم
.
.
.
پنج شنبه است. کنکور دارند!
۳۶۵ روز تا کنکور!
.
.
.
موفق باشی عزیزم! /خود تحویلی!/


باز هم دسته گل های بانوان در رانندگي
قبل از اینکه بخواید عکس ها رو ببنید بگم که من مخالفم که وقت رانندگی خانوم های محترم رو اذیت کنید و از این دست مسائل رانندگی رو دیگه جنسی نکنید . ربطی نداره اخه. و وقتی یک زن یه اشتباه میکنه میگن زن ها راننده نمیشن در حالی که یک مرد همون اشتباه رو بکنه هیچ کس توجهی نمیکنه.

جالبه این خواسته از بین دو تا ترانوا رد بشه . خدا رحمش کرده سرعت برخورد خیلی نبوده .
این یک داستان واقعی است که در سرزمینی اتفاق افتاده است.
ماجرا در مورد مردی است که به تازگی تراکی خریده بود ، روزی برای سر زدن به آن از خانه خارج شد و در کمال تعجب مشاهده کرد که پسر بچه سه ساله اش در حال کوبیدن میخ بر بدنه براق ! تراک بود، مرد در حالیکه از دیدن این صحنه شدیداً عصبانی شده بود به طرف پسر بچه دوید، او را به عقب پرت کرد و برای مجازات وی ، آن قدر با چکش روی انگشتانش کوبید که آنها را به شکل خمیر در آورد.پس از گذشت مدتی وقتی مرد آرام شد با عجله پسر بچه را به بیمارستان رساند.
دکترها برای نجات وی و حفظ استخوان های خرد شده اش تلاش زیادی کردند ولی متاسفانه شدت مجروحیت به اندازه ای بود که نهایتاً مجبور به قطع انگشتان هر دو دستش شدند. بعد از عمل جراحی ، هنگامیکه پسر بچه به هوش آمد و با آن صحنه دلخراش دستان بدون انگشت مواجه شد ، نگاهی به پدر انداخت و معصومانه پرسید: "بابا ! به خاطر کاری که با تراک کردم معذرت می خوام" سکوتی کرد و ادامه داد"ولی انگشتهای من چی ؟! کی دوباره مثل قبل میشن؟"
پدر به خانه برگشت و آن قدر کاری که کرده بود از یک سو و حرف های پسربچه از سوی دیگر، او را عذاب می داد که اقدام به خودکشی کرد...
کمی راجع به این ماجرا تامل کنید.... کدام یک بهتر است ؟انتقام یا لذتی ناشی از بخشش؟
کمی فکر کنید پیش از آن که تحملتان را در مقابل کسی که که عاشقانه دوستش دارید، از دست بدهید...
تراک قابل ترمیم است اما استخوانهای شکسته و احساسات جریحه دار شده ، نه !
بیشتر اوقات آن قدر عصبانی می شویم که دیگر به این که چه عملی از چه کسی سر زده توجهی نمی کنیم و فراموش می کنیم که لذتی که در بخشش است در انتقام نیست!
انسان اشتباه می کند و بشر جایزالخطاست ولی عملی که هنگام خشم از ما سر می زند تا ابد در ذهن و خاطرمان باقی خواهد ماند. ( و ذهنمان را خواهد آزرد!)
برای مشاهده بخشی از نوشته های صاحب سایت و لینک مشاهده به ادامه مطلب برید
پیشنهاد می کنم حتما ببینید.

برای دیدین باقی کاریکاتورها باید روی ادامه مطلب کلیک کنید.
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!!
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس پنج هزاري پرداخت کنيد!!
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين!
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين!
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين!
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين!
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! توي دستكش دوستتون بهتره!!
قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!
يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!!!
جاي سس گوجه فرنگي و سس فلفل رو عوض كنين!
موقع عکس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين!!
تو ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين!!
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين!!
ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين!!!
از دیدن این عکس ها تعجب نکنید اینها واقی اند

تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
تصویر دو زوج
بچه بالغ این دو زوج
| برنامه زمانبندی خاموشی های برق در تهران و محدوده جغرافیای آن منتشر شد. | |
|
به گزارش خبرنگار مهر، برنامه زمانبندی خاموشی های برق احتمالی و محدوده جغرافیای آن برای هفته اول تیرماه به صورت ثابت خواهد بود. مقرر شده با بازنگری لازم برنامه قطعی خاموشی احتمالی برق هفته های بعد متعاقباً اطلاع رسانی شود. مدیرعامل شرکت توانیر از تهیه و تدوین جدول خاموشیهای برق و اعمال آن از فردا در سراسر کشور خبر داد. محمدعلی وحدتی در گفتگو با مهر گفت: برنامه زمان بندی خاموشی ها به صورت مدون و مشخص تهیه شده و به اطلاع عموم خواهد رسید؛ این درحالی است که خاموشی ها طبق این برنامه زمان بندی از فردا (شنبه) اول تیرماه در سراسر کشور اعمال می شود. به گزارش مهر، به منظور کاهش مشکلات ناشی از قطع احتمالی برق و آمادگی قبلی شهروندان ، برنامه موقتی زمانبندی خاموشیهای احتمالی برای هفته اول تیرماه به شرح ذیل است:
مدیرعامل شرک توانیر افزود: برنامه زمان بندی خاموشی ها برای هر استانی به صورت جداگانه تهیه شده و توسط شرکتهای برق منطقه ای به اطلاع مردم خواهد رسید. وحدتی تاکید کرد: اعلام برنامه زمان بندی خاموشی ها بنا به درخواست مردم صورت گرفته تا مردم با توجه به جدول خاموشی ها برنامه ریزی های مناسب را انجام دهند. وی اظهار داشت: در تهران برنامه بر این است که بیش از دو ساعت هیچ منطقه ای خاموشی نداشته باشد. همچنین خبرنگار مهر از برق منطقه ای استان تهران کسب اطلاع کرد: به دلیل کاهش توان تولید برق ناشی از کمبود ذخایر نیروگاه های برق آبی، اعمال برنامه خاموشی ها اجتناب ناپذیر بوده و سیاستگذاری در زمینه نحوه اعمال و اعلام خاموشی ها با هماهنگی شرکتهای توزیع نیروی برق در استان تهران و قم تدوین شده است. بر این اساس، برنامه خاموشی ها، بر اساس دو نوبت 2 ساعته طی 24 ساعت برای هر منطقه تحت پوشش شرکتهای توزیع نیروی برق پیش بینی شده و برنامه های هفتگی ذیربط توسط شرکتهای یاد شده مستقر در استانهای تهران و قم از طریق رسانه های محلی قبل از شروع هر هفته اعلام خواهد شد. همچنین تعداد نوبتهای خاموشی مشخص شده در یک دوره زمانی معین به طور مساوی اعمال خواهد شد؛ ضمن اینکه متناسب با اقدام عملی مشترکان برای صرفه جویی مصرف برق حداقل به میزان ده درصد، سهم خاموشی های استانی کاهش یافته و در برنامه فوق لحاظ خواهد شد؛ بنابراین از این طریق احتمال تغییر در مدت زمان و تعداد دفعات خاموشی نیز ممکن است. همچنین کلیه شرکتهای توزیع نیروی برق تهران بزرگ، نواحی استان تهران، غرب استان تهران و استان قم از طریق شماره تلفنهای مندرج در قبوض برق، آماده پاسخگویی به مشترکان هستند. در عین حال، حسن علیزاده مشاور وزیر نیرو به خبرنگار مهر گفت: با توجه به همکاری مردم با وزارت نیرو مبنی بر صرفه جویی در مصرف برق، احتمال تغییرات در جدول زمانبندی خاموشی های کشور وجود دارد. |
|
*کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء ميكنند انسانهاي منطقي هستند. |
سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
سعی کن تو سوأل دوم اشتباه نکنی!
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.
سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟
جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟
سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.
عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟
جواب: Nunu؟
نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید!!!
افسرده نشید! خودمم ۲ تای آخر رو اشتباه جواب دادم!!!!
مقامات شرکتی واقع در ویرجینیا به نام Space Adventures روز پنجشنبه اعلام کردند که سرگئی برین، پنج میلیون دلار به عنوان پیش قسط سفر به ایستگاه فضایی بینالمللی به این شرکت پرداخت کرده است. پرواز، به وسیله موشک سایوز روسی انجام خواهد شد.
شرکت Space Adventures پیش از این 5 شخص ثروتمند دیگر را به فضا فرستاده بود. سفر برین به فضا زودتر از سال 2011 میسر نخواهد شد. هزینه کل سفر برین به فضا به صورت دقیق اعلام نشده است اما پروازهای قبلی شخصی فضایی برای مشتاقان فضا، 20 تا 40 میلیون دلار هزینه داشته است، مبلغی که برای برین 34 ساله با ثروت 18 میلیارد دلار، مبلغ قابل اعتنایی نیست.
تصمیم سرگئی برین برای سفر به فضا، شاید چندان ناگهانی گرفته نشده باشد، چرا که مادر برین یکی از دانشمندان مرکز پرواز فضایی Goddard است و پدر ریاضیدان او علاقه بسیاری داشت که یک فضانورد شود.
اما بنیانگذار دیگر گوگل و دوست سرگئی برین یعنی لری پیج هم علاقه زیادی به فضا دارد، او سال قبل به برگزاری مسابقهای به نام Google Lunar X Prize کمک کرد که بر اساس آن به شرکتهای خصوصی که بتوانند فضاپیماهای روبوتیکی به ماه بفرستند، مبلغ 30 میلیون دلار جایزه خواهد داد شد.
به علاوه گوگل با سازمان فضایی آمریکا -ناسا- در زمینه ساخت ابرریانهها، فناوری اطلاعات و فناوری نانو، همکاری میکند و قصد دارد که یک دفتر بزرگ در نزدیگی مرکز پژوهشی Ames ناسا بسازد.




بقیه در ادامه مطلب


دانشمندان علم ژنتیک با بی رحمی تمام موجودی ساخته اند که کاملاً درد را احساس
میکند ولی نمیتواند جیغ بکشد!


یک موجود زنده که توسط دی ان ای هایی ترکیبی از حیوان و انسان و علم مهندسی بیو ایجاد و ساخته شده .
میدونم که تعجب کردید و هزار تا سوال براتون اینجا شد ،خوب تصمیم دارم به یک سری از سوالها که برای خودم هم اولش ایجاد شد و جوابش و با تحقیق گرفتم ، پاسخ بدم .
آیا جن پتس زنده است و نفس میکشد ؟
بله جن پتس زنده است و نفس میکشد ، عضله و خون دارد ولی با القاء خواب زمستانی به این حالت در پلاستیک قرار گرفته است . در عین حال در همین حالت هم کاملا زنده است و از سوراخهایی که بر روی پلاستیک قرار دارد تنفس میکند.
آیا جن پتس چشم هایش را باز میکند ؟
بله ! حدود بیست دقیقه بعد از اینکه بسته را باز کردید ، جن پتس کم کم بیدار میشود و زندگی خود را شروع میکند .
*آیا جن پتس احساسات دارد و چه نوع موجودی است ؟
بله ، جن پتس با تغییراتی که در دی ان ای آن ایجاد شده در هفت شخصیت یا کارکتر وارد بازار خواهد شد ، و شما میتوانید بنا به علاقه تان ، جن پتس باهوش، کم حرف ،شیطون ، مودب و یا اجتماعی را خریداری کنید.
*آیا جن پتس رشد میکند ؟ چند سال عمر میکند؟
جن پتس رشد کامل خود را داخل بسته انجام میدهد و میزان عمرش بسته به نوع آن از یک تا سه سال متفاوت است .
**توضيح اضافه :
این محصول در دو مدل یکی با طول عمر یک سال و دیگری با طول عمر سه سال و در هفت مدل پهلوان(قرمز) ماجراجو (نارنجی) شاد (زرد) آرام (سبز) متین (آبی) روحانی و رویایی(بنفش)ساخته شدهاست.
خوب بعد سوال و جواب ها ، جالبه براتون هم بگم که این کمپانی این محصول را تولید کرده تا جای عروسک و یا حیوانات خانگی را در منازل بگیرد و مشکلات حیوانات را نداشته باشد
همونطور که در این عکس مشاهده میکنید قسمت بالا سمت راست ، توسط یک سیستم ساده ضربان قلب جن پتس طی مدت زمانیکه در خواب زمستانی است را نشان میدهد و قسمت سمت چپ پایین چند تا چراغ وضعیت سلامتی این موجود عجیب را کنترل و نشان میدهد .

جنپتس :: Genpets
Gen= Genetic که همون علم ژنتیکه و Pet= حیوان اهلی و دست آموز خانگی

جنپتس :: Genpets
این موجود زنده طوری ساخته شده که حرکات محدودی مانند یک نوزاد داشته باشد به گونهای که مدفوع بسیار مختصر داشته باشد و به غذای کمی هم احتیاج دارد.قد آن حدود ۲۰ سانتیمتر و قطرش ۷ سانتیمتر است و جثه آن از این بزرگتر نمیشود کاملاً درد را احساس میکند ولی نمیتواند اصوات بلند تولید کند دارای خون عضله و استخوان است و پس از خروج از جعبه ظرف ۲۰ دقیقه بیدار شده و چشمهایش را باز میکند.
شركت bio-genica در استرليا عروسکهای جاندار موسوم به (Genpets) را به کمک علم مهندسی ژنتیک به این ترتیب که ترکیبی از ژنهای خرگوش شامپانزه و خوک با استفاده از القای خواب زمستانی در جعبه نگهداری میشود و این جعبه ضربان قلب و میزان تازگی آن را نشان میدهد . در سراسر كره خاكی عرضه خواهد كرد

مجري:ببيندگان عزيز سلام. با برنامه ي" من و تو با هم ميشيم شما "! خدمتتون رسيديم. خوب با شركت كنندگان آشنا ميشيم. خوب نفر اول از گروه اول خودشو معرفي كنه.
گروه اول(نفر اول):
به نام خدا. احمد محمودي هستم 20 ساله.گروه اول(نفر دوم):
به نام خدا. محمود احمدي هستم 22 ساله.مجري:
خوب حالا بريم سراغ گروه دوم.گروه دوم(نفر اول):
به نام خدا. رضا صادقي هستم 14 ساله.گروه دوم(نفر دوم):
به نام خدا. صادق رضايي هستم 13 ساله.مجري:
خوب با شركت كننده ها آشنا شديم. حالا بريم سراغ سوالات.چون گروه دوم كوچكتر هستن، اولين سوال رو از گروه اول ميپرسيم !مجري:
گروه اول خوب دقت كنيد كه اولين سوال رو از تون بپرسم.سوال:
در بالاي چشم چه چيزي وجود دارد ؟1: هيچي 2: ابرو 3: دماغ زير چشمه 4: عينك
مجري:
عجله نكنيد خوب فكر كنيد و با همديگه مشورت كنيد بعد جواب بديد.احمد:
محمود من ميگم گزينه ي چهارهمحمود:
نه بابا گزينه ي دو بيشتر بهش مياد. دو رو ميگم حالا، يا درسته يا غلط.احمد:
آقاي مجري گزينه ي دو درسته.مجري:
آفرين. دوستان پشت صحنه تشويق كنيد اين دوتا نوجوان رو. خوب بريم سراغ گروه دوم.سوال:
بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران كي بوده ؟1: رضا شاه 2:امام خميني 3:شاه رفت(آخ جون) 4: ناپلوئون بناپارت
صادق:
آقا سوالاتون خيلي سخته. ما از كجا بدونيم امام بنيان گذاره جمهوري بوده ما كه اون موقع نبوديم !رضا:
اشكال نداره صادق گزينه ي دو رو انتخاب ميكنيم شايد درست باشه. آقا مجري گزينه ي دو درسته.مجري:
آفريننننننننن. تشويق. من كه اشك تو چشام جمع شد ياد اون روزا افتادم با بچه ها ميرفتيم تو خيابوناو...خوب بريم سراغ گروه اول.
سوال: امروز دوشنبه س، فردا چند شنبه س؟
1: شنبه 2: فردايي وجود نداره 3: سه شنبه 4: مهر
محمود:
گزينه ي سه.مجري:
آفرين. چقدر باهوشن گروه اول. از كجا فهميديد ؟محمود:
آخه ما امروز شيمي داشتيم پس فردا رياضي داريم و ما فقط سه شنبه ها رياضي داريم پس فردا سه شنبه س.مجري:
خوب بريم سراغ گروه دوم.سوال:
برادر رضا چه نسبتي با او دارد؟1: خواهرشه 2: بچه ي مامان باباشه 3: رضا برادر نداره 4: داداشه
صادق:
گزينه ي سه.مجري:
نههههههه. يه كم بيشتر دقت كن.صادق:
خوب آقاي مجري رضا داداش نداره فقط يه دونه خواهر داره، پس گزينه ي سه درسته.مجري:
متاسفانه شما اشتباه گفتيد. ولي ما حتما دعا ميكنيم كه خدا يه برادرهم به رضا بده. خوب بريم سراغ گروه اول.سوال:
ميوه ايي سبز رنگ كه روي آن نمك ميپاشند ؟1 : هندوانه 2: موز 3: شلغم 4: خيار
احمد:
محمود سوالشون خيلي سخته. ببين هندوانه كه پوستش سبزه ولي روش نمك نميپاشن پس يك نيست. موز هم قبل از اينكه زرد بشه، سبزه ولي رو اونم نمك نميپاشنمحمود:
ولي عمه مهين من موز رو با نمك ميخوره.احمد:
پس چرا زودتر نگفتي ؟ آقاي مجري گزينه ي دو درسته.مجري :
واي نه خدا مرگم بده گزينه ي چهار درسته. خوب بريم سراغ آخرين سوال كه از گروه دوم ميپرسيم. اين سوال استثنا سه گزينه داره.سوال:
كلاغ چه رنگه ؟1: سرمه ايي 2: بادمجاني 3: سياه
رضا:
آقا ي مجري جواباتون خيلي شبيه هم هستن نميشه يكيشونو حذف كنيد ؟مجري:
خوب تهيه كننده ميگه چون همسايه ي خودمون هستيد دوتا از گزينه ها حذف ميشه. حالا بايد شما بگيد كه تهيه كننده كدوما رو حذف كرده ؟صادق :
آقا سوالتون خيلي سخته ما انصراف ميديم.مجري:
اشكال نداره چون انصراف بديد يا نديد شما دوم شديد. خوب بريم سراغ جوايز. گروه اول چون خوب به سوالات جواب دادن اول شدن، پس به اين گروه يك عدد ساعت مچي تقديم ميكنيم. احمد جان ساعته يه هفته پيش تو باشه و هفته ي بعدهم اونو بده به محمود. اما جايزه گروه دوم يك عدد ساعت ديواريه. رضا و صادق عزيز واسه اينكه دعواتون نشه ساعتو بديد به من واسه تون نگه ش ميدارم.مجري:
به پايان يكي ديگه از مسابقه هاي "من و تو باهم ميشيم شما" رسيديم. اميدوارم سوالات اين دفعه هم اطلاعات شما رو زياد كرده باشه. تا برنامه ي بعد حق نگهدارتون.امیدوارم از طنز این دفعه لذت کافی رو برده باشید
پسرا ژل می زنن به اون موهاشون.......عینک می زنن به اون چشاشون
اِوا خاک بر سراشون...
ریمل می زنن به اون چشاشون ... ماتیک می مالن به اون لباشون
اِوا خاک بر سراشون ...
کروات می زنن اون خوشکلاشون... واسه دوست دختراشون
اِوا خاک بر سراشون ...
کلاسور می زارن زیر بغلاشون ...یک کت می پوشن قد باباشون...
یه جفت کفش می پوشن هرت براشون ... یکم ریش می زارن نوک چونه هاشون ...
پرفوسور می شن جون ننه هاشون ...
اِوا خاک بر سراشون...
آدم می میره براشون...
اِوا خاک بر سراشون
بی چاره مادرااا ...قدرشونو نمی دونیم ![]()
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش
بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟
فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح
خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز
تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . ![]()
جیپ در اصل در زمان جنگ جهانی دوم برای ارتش امریکا طراحی و ساخته شده بود و بعدها برای مصرف همگانی به بازار آمد. با اینکه بسیاری خودروها امروزه مارک اصلی جیپ را ندارند ولی این نام بصورت نام مدل درآمده و به خودروهایی مانند لندرور،رنجرور و فور برونکو و شورولت بلیزر هم جیپ گفته میشود. این دسته از خودروها نمونههایی اولیهای بودند که دسته خودروهای چندمنظوره و ورزشی (SUV) در دهه هشتاد میلادی از آنها مشتق شدند.
گفته شده که خود نام جیپ هم از "GP" یعنی مخفف عبارت انگلیسی «General Purpose» (به معنی چندمنظوره) گرفته شدهاست.

اردوگاه ويلبر:
آخه ويلبر هم شد اسم اردوگاه! هنوز باورم نمي شود پدر و مادرم من را اينجا فرستاده اند. آنها مي گويند: «مت، تو عاشقش مي شوي.» خب بايد بگويم كه يك خبر برايشان دارم. من نه تنها عاشق اين كمپ نيستم، حتي دوستش هم ندارم. تا به حال نشده بود چند هفته در اردوگاه بمانم. من يك بچه ي شهري هستم چرا بايد دوست داشته باشم خارج از شهر باشم؟ خب من هم دوست دارم تمام تابستان با دوستانم بيرون بروم، با اسكيت پياده روها را بالا و پايين برويم، به زمين بازي و سينما برويم.
من شهر را دوست دارم. آخر چطور مي توانم به اين هواي تازه عادت كنم؟ اما خب، چهار هفته فرصت دارم تا عادت كنم. اينجا در اتاق كوچكي هستم كه پنجره هايش پرده ندارد. سه هم اتاقي هم دارم، ويني و مايك؛ بد نيستند. آنها هم مثل من دوازده ساله هستند. تنها مشكل ما براد است.
روز اول با سه چمدان كه پر از لباس هاي اتو شده بودند وارد شد. روي هر کدام از وسايلش برچسبي با اسمش بود. براد موهاي بوري دارد كه آنها را به طرف عقب سرش داده و به صورت دم اسبي بسته است. موهايش تا پايين يقه اش مي آيد. او چشماني آبي دارد و وقتي مي خندد تمام دندان هايش ديده مي شود.
تا وارد اتاق شد من و ويني دماغ هايمان را گرفتيم و فرياد زديم:
ـ اين ديگر چه بويي است!
مايك دوباره بو كشيد و صورتش را در هم كشيد، بعد به طرف براد برگشت و گفت:
ـ اه! از چي استفاده كرده اي؟
براد با آرامش جواب داد: حتماٌ بوي اسپري بعد از اصلاحم است.
بعد آرام شروع به خالي كردن چمدان هايش كرد.
ـ مگر تو ريش مي تراشي؟
ـ نه، من فقط اسپري اش را دوست دارم.
ويني يواشكي گفت:
ـ مثل بوي شيرِ ترش شده است.
ـ فكر نكنم براد صدايش را شنيد.
براد درحالي كه لپ هاي نرمش را مي ماليد گفت:
ـ اين صورتم را تازه نگه مي دارد. خيلي عاليه! شما هم اگر بخواهيد مي توانيد استفاده كنيد.
ناله كنان از اتاق خارج شدم. چطور مي توانم زندگي با يك راسو را يك تحمل كنم؟
اتاق ها روي يك تپه ي كوتاه كه مشرف به زمين بيس بال است قرار گرفته. درحالي كه نفس هاي عميق مي كشيدم و سعي مي كردم آن بوي عجيب را فراموش كنم به طرف پايين تپه دويدم.
چند تا از بچه هاي اتاق هاي ديگر مي خواستند بيس بال بازي كنند. از آنها پرسيدم: من هم مي توانم بازي كنم؟
قانون و مقررات در اردوگاه ويلبر واقعاٌ شل گرفته مي شود. اينجا هيچ سازماندهي ندارد. تنها قانون مهمي كه داريم اين است: «هر كاري كه دوست داريد انجام دهيد، فقط خودتان را به دردسر نيندازيد.»
پسري به اسم ديويد گفت:
ـ تو مي تواني در سمت چپ زمين بازي كني.
و من را به خارج زمين هدايت كرد. درحالي كه روي چمن ها مي دويدم پرسيدم:
ـ كسي دستكش ندارد؟
ديويد با خنده گفت:
ـ به دستكش نيازي پيدا نمي كني، هيچ كس نمي تواند توپ را آن قدر دور پرتاب كند.
جاناتان گفت:
ـ مت، مواظب باش به پيچك سمي نخوري!
ـ هاه، كدام پيچك سمي؟
پيدا كردنش سخت نبود. مقدار زيادي از آن را بيرون زمين بازي ديدم. پيچک ها در راهي كه به اتاق غذا خوري منتهي مي شد رشد كرده بودند. حتي يك پسر شهري مثل من هم اين را مي داند كه راه شناختن پيچك سمي اين است كه سه برگ دارد. چند ثانيه اي به آن نگاه كردم، بعد از آن دور شدم و راه افتادم به طرف اتاق. در همان لحظه بود كه ديدم اولين توپ در حال آمدن به سمت من است. داشت از روي پيچك سمي عبور مي كرد. دستم را بالا بردم تا بتوانم توپ را از زير بگيرم. فرياد زدم:
ـ گرفتمش.
ولي نتوانستم و از روي سرم رَد شد. وقتي كه دنبالش مي گشتم ديدم كسي كه توپ را شوت كرده بود، توي چمن ها نشسته و نوشابه مي خورد. آن شب با صداي خِش خِش بلندي از خواب پريدم. توي تختم نشستم و گوش دادم. خِش، خِش، خرت. با خودم فكر كردم حتماً صداي حشرات است و دوباره سرم را روي بالش گذاشتم، ولي دوباره همان صدا آمد. خِش خِش؛ مثل صداي خُرد شدن برگ ها. صدا نمي گذاشت بخوابم. از تختم پايين پريدم و به طرف پنجره رفتم. سه هم اتاقيم تكان نمي خوردند. به دقت در تاريكي شب خيره شدم. درختان بلند و سياه بودند، آسمان هم ابري بود. هيچ چيزي تكان نمي خورد و برگ ها هم خُرد نمي شدند. پس چيز ديگري اين صدا را به وجود مي آورد. خِش، خِش، خرت.
ديگر كاملاً خواب از سرم پريده بود، براي همين هم تصميم گرفتم ببينم چه خبر است. لباسم را پوشيدم و يواشكي از اتاق بيرون آمدم. هوا كاملاً تاريك بود. حتي توي اتاق مسئول اردوگاه هم هيچ چراغي روشن نبود؛ نه نور ماه، نه ستاره ها و نه حتي يك باد ملايم. به دنبال صدا به طرف پايين تپه رفتم. خِش، خِش، خرت.
پيش خودم مارهاي بزرگي را كه به اندازه ي قطار بودند تصور كردم كه روي برگ ها مي خزند. يعني چه چيزي اين صداي عجيب را ايجاد مي كرد؟ از زمين خارج شدم. چمن ها از شبنم خيس بودند. پاهايم روي زمين سر خورد. با خودم گفتم: اصلاً من اينجا چه كار مي كنم؟ شايد اين همه هواي تازه مغزم را از كار انداخته!
ابرها از روي ماه كنار رفتند و وقتي نور ماه زمين را روشن كرد آن موجود را ديدم. واقعاً حالم وقتي گرفته شد که فهميدم آن موجود فقط يك گياه است. البته مقدار زيادي گياه كه همه به سمت بالا رشد مي كردند. آب دهانم را قورت دادم و شروع كردم به برگشتن.
پيچك هاي سمي زنده بودند؛ زنده. سه برگ آنها به شكل سر و دست درآمده بودند و همين طور كه ساقه رشد مي كرد، بالا و پايين مي پريدند. باورم نمي شد. خيلي ترسيده بودم. ريشه هاي پيچك درحالي كه در هوا مي چرخيدند به طرف من آمدند. شروع كردم به دويدن. پايم گير كرد و روي چمن هاي خيس افتادم، ولي به سختي بلند شدم و تا جايي كه مي توانستم تند تند دويدم. درحالي كه فرياد مي زدم وارد اتاقم شدم و در، محكم پشت سرم بسته شد. ويني خواب آلود گفت:
ـ آهاي چه خبره!
ـ پيچك سمي! فرار كنيد! فرار كنيد!
مايك از تختش پايين پريد و گفت:
ـ چي شده مت؟ چي شده؟
براد با غُرغُر گفت:
ـ اِي بابا نصفه شبه ها!
ـ فرار كنيد! پيچك سمي دارد مي آيد، دارد از تپه بالا مي آيد!
همه خنديدند. باورتان مي شود؟ آنها به من خنديدند. فكر مي كنم به نظرشان احمقانه آمد. البته من هم كمي اِغراق مي كردم. بيرون خيلي تاريك بود. شايد همه چيز فقط در تصورات من بوده.
ويني و مايك گفتند:
ـ حتماً كابوس ديدي.
براد فقط غُرغُر مي كرد، پشتش را كرد و دوباره خوابيد. كمي طول كشيد تا آرام شدم. بعد هم خوابيدم و خواب مارهاي سبز و بزرگ را ديدم که دنبالم مي آمدند.
صبح روز بعد پيچك سمي در تمام زمين بيس بال رشد كرده بود و بعضي ساقه هايش به طرف اتاق اصلي رشد كرده بودند. همين طور كه براي صبحانه مي رفتيم ديدم بعضي از بچه ها به شوخي همديگر را به طرف پيچك سمي هُل مي دهند. بعضي از بچه ها هم دسته هايي از آن را مي چيدند و به طرف هم پرت مي كردند. آنها فكر مي كردند چون گياه اين قدر سريع رشد مي كند پس حتماً پيچك سمي نيست؛ ولي در اشتباه بودند.
تا ظهر جوش هايي روي پوست نِصف بچه ها به وجود آمد که خيلي هم مي خاريد. همه ناله و غُرغُر مي كردند. تا شب همه ي مواد ضدعفوني كننده تمام شد. آن بعدازظهر پيچك سمي در تمام زمين بيس بال و تيراندازي رُشد كرد و تا وسط تپه به طرف اتاق ها آمد. خوشبختانه كسي از هم اتاقي هاي من به آن دست نزده بود. موقع شام سر ميزمان نشسته بوديم و به بچه هايي كه ناله مي كردند نگاه مي كرديم. وقتي از غذاخوري بيرون آمديم خورشيد پشت درختان در حالِ غروب بود. لاري و كريج را ديديم كه دسته هايي از پيچك سمي در دستشان است. لاري گفت:
ـ بعداً مي بينم تان بچه ها. ما مي خواهيم اين پيچك ها را از اينجا جمع كنيم؛ حتي اگر تا صبح طول بكشد.
آنها را ديدم كه به طرف پيچك رفتند و در مِه محو شدند. ديگر هرگز نديدمشان. نصفه شب هر چهار نفر ما با صداي وحشتناك خِش خِش از خواب پريديم. به طرف پنجره دويديم و به بيرون خيره شديم. ابري خيم همه جا را پوشانده بود و هيچ چيز ديده نمي شد. مي لرزيدم. صداي خِش خِش واقعاً از نزديك مي آمد. با خودم فكر كردم آيا من هم به اندازه ي ويني، مايك و براد ترسيده ام؟ به تخت هايمان برگشتيم ولي هيچ كدام نمي توانستيم بخوابيم.
صبح روز بعد با بي حالي از تختم بيرون آمدم. با لباس هاي ديروزم خوابيده بودم. به طرف در اتاق رفتم و آن را هُل دادم تا باز شود؛ محكم و محكم تر. در گير كرده بود. ويني گفت:
ـ هِي، چي شده؟
ـ نمي توانم در را باز كنم.
ـ خب از پنجره بپر بيرون.
فكر خوبي است.
به طرف پنجره رفتم، ولي داد زدم:
ـ واي نه!
پس بگو چرا امروز صبح هوا اِنقدر تاريك بود. تمام سطح پنجره با پرده اي ضخيم از پيچك سمي پوشيده شده بود! زبانم بند آمده بود. به سختي گفتم:
ـ تا اينجا آمده!
حالا سه دوستم از جا پريده بودند. همه وحشت زده بوديم و به پرده ي پيچك كه مانع عبور نور مي شد خيره شده بوديم. ويني داد زد:
ـ حتماٌ پيچك سمي پشت در هم رشد كرده.
پيچك سمي از شكاف ها داخل شد. قسمت هاي نرم و پيچان ساقه به طرف ما چهار نفر آمد.
ـ كمك! كمك! يك نفر به ما كمك كند!
ـ بياييد در را امتحان كنيم.
من و مايك و ويني به طرف در دويديم و شروع كرديم به هُل دادن. شانه هايمان را به در تكيه داديم و با تمام قدرت هُل داديم. براد به ديوار چسبيده بود و از ترس مي لرزيد. برگشتم و ديدم ساقه ي پيچك بيشتر و بيشتر داخل كابين مي شود. در را فشار داديم؛ يك هُل محكم. در به اندازه ي يك سانت باز شد و ديديم كه پيچك سمي دور تمام اتاق ها پيچيده.
براد داد زد:
ـ بهش دست نزن!
ـ زود باش براد! به كمك تو هم احتياج داريم.
ويني با عصبانيت گفت:
ـ زود باش، بايد از اينجا بيرون برويم!
براد درحالي كه به پيچك خيره شده بود به ما ملحق شد.
ـ همه با شمارة سه هُل بدهند. يك ... دو ....
براد شانه هايش را به در تكيه داد. خيلي عجيب بود كه پيچك سمي عقب كشيد!
ـ محكم تر فشار بدهيد، دارد عقب مي رود.
مايك داد زد:
ـ فقط چند سانت ديگر و بعد مي توانيم بيرون برويم
براد نزديك تر شد. پيچك عقب تر رفت. براد يك قدم ديگر نزديك شد پيچك باز عقب رفت.
براد به طرف ما برگشت و گفت:
ـ چرا اين طوري شده؟
با شادي گفتم:
ـ فكر كنم من دليلش را مي دانم. به خاطر اسپري بعد از اصلاح تو است؛ از بوي آن خوشش نمي آيد.
ـ غيرممكنه، همه اسپري من را دوست دارند!
ـ برو اسپري را بياور، بايد به طرف پيچك اسپري بزنيم.
ويني سريع به طرف كمد براد دويد، بسته ي اسپري را قاپيد و آورد، بعد آن را به طرف پيچك هدف گرفت و فشار داد. اسپري فيس صدا داد و هيچ چيز بيرون نيامد.
ـ خاليه، بيچاره شديم!
ـ من دوازده تا بسته ي ديگر دارم ولي نمي خواهم هَدَر دهم.
با اينكه براد مخالف بود، دوازده بسته را از كمدش درآورديم و شروع كرديم به اسپري زدن. پيچك عقب رفت.
ـ دارد اثر مي كند. بوي گَند اسپري باعث شد به عقب برود. هي بچه ها، زود باشيد!
هر سه از در بيرون آمديم و به پيچك سمي حمله كرديم. براد فرياد مي زد:
ـ همه را مصرف نكنيد.
ولي صداي اسپري نمي گذاشت حرف هايش را بشنويم. پيچک همين طور عقب و عقب تر مي رفت. تمام اتاق ها را پوشانده بود، حتي اتاق غذاخوري. دماغ هايمان را گرفته بوديم و اسپري مي زديم. با هر فشار عقب تر مي رفت. بالاخره بعد از ساعت ها اسپري زدن، پيچك به رودخانه برگشت و بعد با صداي بلندي به زير آب رفت.
همه از شادي فرياد مي زدند و ما را تشويق مي كردند. ما را روي شانه هايشان گذاشته و جشن گرفته بودند، ولي خيلي طول نكشيد كه لکه سياه بزرگي در آسمان ديديم.
ـ طوفان شده!
ابر سياه به طرف ما مي آمد، ولي اينكه طوفان نيست. ابر سياه صداي وِزوِز مي داد. ابر سياه بالاي اردوگاه بود. شنيدم براد گفت!
ـ آهان، يك چيزي را فراموش كردم بگويم.
ـ چي؟
ـ بوي اسپري بعد از اصلاح من حشرات را جذب مي كند.
صداي جيغ در خيابان هاي شلوغ پيچيده بود: كمك! كمك!
موجودي بزرگ، ترسناك و سبزرنگ بالاي كوچه هاي شهر ظاهر شد. يك غول عظيم؛ غول گياهي. گياه، برگ هايي به شكل چنگال داشت؛ چنگال هايي كه مانند دست، مردم را مي قاپيد. همين طور كه مردم را در چنگال هاي برگي اش گرفته بود آنها را بالا و بالاتر مي برد و مردم جيغ مي زدند؛ بالا و بالاتر به سوي مرگ حتمي.
داد زدم:
ـ خسته كننده است.
اين فيلم را سه بار ديده ام. نوار را در آوردم. اين يكي به اندازه ي فيلم هاي ديگر وحشتناك نبود.
من بن آدامز هستم و کلي فيلم ترسناک ديده ام. فيلم هاي موميايي ها و انسان نماها و فيلم هايي با موجوداتي از سيارات ديگر. راستي من و بهترين دوستم جف تصميم گرفته ايم وقتي بزرگ شديم فيلم هاي وحشتناك بسازيم. الان اين قدر بزرگ نيستيم كه ما را جدي بگيرند؛ چون دوازده سال بيشتر نداريم. البته تا حالا چند تا فيلم وحشتناك با دوربين پدرم ساخته ايم. من معمولاً نقش قرباني را بازي مي كنم. چون كه موهايم قرمز است و پوست خيلي سفيدي هم دارم. آخرين صحنه فيلم روي موهايم تمام مي شود. خيلي خوب مي توانم فيلم آدم وحشت زده را بازي كنم. ولي چه فايده؟ حالا كه جف براي تعطيلات رفته اُردو. من هم با پدر و مادرم در تعطيلات تابستان به سر مي بريم.
پدر و مادرم خانه اي را به مدت يك ماه كنار كوه اجاره كرده اند. اينجا هيچ كاري براي انجام دادن نيست هيچ جايي هم براي رفتن و بدتر از همه هيچ بچه اي نيست كه هم سن من باشد. پدر و مادرم مي گويند: برو بيرون، خوش بگذران.
ولي كجا؟ ترجيح مي دهم در خانه بمانم و فيلمهاي وحشتناك تماشا كنم. الآن دو هفته است كه فيلمهايي را كه از خانه آورده ام تماشا مي كنم. صداي مادرم از اتاق كناري آمد: بن، تمام بعدازظهر را جلوي تلويزيون گذراندي.
مامان وارد شد و پرده ها را کنار زد. نور ناگهاني، چشمانم را ناراحت کرد.
ـ حالا وقتشه كه كمي هواي تازه بخوري. براي پسر در حال رشد خوب نيست كه اين همه وقت توي خانه بنشيند. مي خواهم به شهر بروم تا كمي وسايل باغباني بخرم. تو هم مي تواني با من بيايي.
پدرم فقط پايان هفته را اينجا مي گذراند ولي مامان معلم است و تابستان سرِ کار نمي رود. فكر مي كنيد چه كار مي كند؟ مُدام در باغ سرگرم است.
مادر با صدايي قاطع پرسيد:
ـ بن، مي خواهي به شهر بيايي؟
البته منظورش پرسيدن از من نبود، منظورش اين بود كه بايد بيايي. نوار ويدئويي را طوري در دست گرفتم كه قسمت غول ديده نشود و فقط عكس گياه ديده شود.
ـ ولي مامان، من مي خوام اين نوار آموزشي را که در مورد گياهان است ببينم.
ـ من مي دانم که اين فيلم ترسناک است. داري تابستانت را با نگاه كردن اين چيزها هدر مي دهي. حالا بيا برويم.
وقتي به شهر رسيديم مامان مستقيم به سمت مغازه اي كه ابزار باغباني مي فروخت رفت. چيزي توجهم را جلب كرد. يك ويدئوكلوپ.
ـ مامان، سر كوچه مي بينمتان.
سريع به طرف ويدئوکلوپ دويدم. سعي مي كردم هيجانم را كنترل كنم. حالا مي توانستم فيلم هاي جديد بگيرم و از همه بهتر اسم ويدئوكلوپ بود؛ كلوپ آقاي وحشت. حتماً همه ي فيلم هايش وحشتناك بودند. چه شانس خوبي!
بيرون مغازه ايستادم. يك سايه بان كهنه بالاي در جلوي مغازه بود. لايه اي از گَرد و غُبار، شيشه ها را پوشانده بود. شيشه ي كثيف را پاك كردم و به داخل خيره شدم. داخل هم به كثيفي و كهنگي بيرون مغازه بود. نوارها در اطراف پخش شده بودند. از نظر من كه اشكالي ندارد. از کجا معلوم، شايد بتوانم از زير اين همه گَرد و خاک، فيلم باحالي پيدا کنم. بدون اينكه به در دست بزنم خودش آرام باز شد. بهتر! آهسته داخل شدم.
صدايي آهسته پرسيد:
ـ مي توانم كمكتان كنم؟
مردي مسن با موهاي سفيد، پشت سرم ايستاده بود. ابروهاي پُر و سفيدي داشت، پوست صورتش هم پُر از چين و چروك بود.
ـ اسم من آقاي وحشت است، به مغازه ي من خوش آمدي!
آقاي وحشت خنديد و ديدم كه بيشتر دندان هايش را از دست داده.
ـ فيلم هاي وحشتناك دوست داري؟
ـ شوخي مي كنيد من تا به حال هر چه فيلم وحشتناك ساخته شده ديده ام.
ـ شرط مي بندم كه هيچ كدام از اينها را نديده اي. من خودم آنها را در پاركينگ پشت مغازه ساخته ام.
ـ واقعاً؟!
با خود گفتم: کِي بشود براي جف تعريف كنم. حتماً خيلي حسودي اش مي شود. هر چقدر هم در اُردوگاه بهش خوش بگذرد شرط مي بندم كسي مثل آقاي وحشت را نمي تواند ببيند.
ـ خوب نگاه كن. مطمئنم مي تواني چيزي كه تو را بترساند پيدا كني.
به فيلم ها نگاه كردم؛ خيلي باحال بودند! ده داستان در مورد موميايي ها، غول ها در تاريكي شب، پسر و انسان نما و ...
ـ اين ها محشر هستند!
فيلم خون آشام را برداشتم. خون آشامِ روي جلد، صورتي سفيد مثل مرده ها داشت و قطره اي خون از چانه اش مي چكيد؛ خيلي طبيعي بود. عكسش من را جذب كرد. احساس کردم چشم هايش به من خيره شده اند. نمي توانستم تصميم بگيرم كه كدام فيلم را بردارم. همه به نظر عالي مي آمدند.
بعد ناگهان فيلمي در تلويزيون گوشه ي مغازه پخش شد. يك غول بزرگ كه نصف بدنش انسان و نصف ديگر مارمولك بود، از داخل مرداب بيرون آمد و به دنبال کسي براي خوردن مي گشت. گمب! گمب! گمب! جلوي پسري ايستاد.
مانند افسون زده ها تماشا مي كردم.
هيولا به پسرك نزديك و نزديك تر شد. من هم به تلويزيون نزديك تر شدم. صورت پسر وحشت زده بود. مي توانستم احساس پسرک را کاملاً درك كنم. صدايي از پشت سرم شنيدم. برگشتم، مرد مارمولكي شانه ي پسر را گرفت و احساس كردم چيزي شانه ي من را هم گرفته است؛ چيزي خيس و نرم. نگاه كردم و ديدم دستي سبز من را گرفته! داد زدم:
ـ مرد مارمولكي!
مامان شانه هايم را رها كرد و دستكش سبزش را درآورد:
ـ چي مي گي؟ فقط مي خواستم دستكش هاي جديد باغباني ام را نشانت بدهم. سرش را تكان داد و جلوي تلويزيون ايستاد.
ـ اين فيلم هاي ترسناك، تو را حساس كرده. فكر نمي كنم ديگر لازم باشد اين فيلم ها را ببيني. بيا برويم خانه.
از پشت مامان، دزدكي نگاه كردم تا صفحه ي تلويزيون را ببينم. مامان بلندم كرد و به طرف در برد:
ـ همين حالا!
صبح روز بعد زود بيدار شدم. مي خواستم به ويدئوكلوپ بروم. بايد آخر فيلم مرد مارمولکي را مي ديدم، ولي نمي توانستم به مامان بگويم که کجا مي روم. نبايد مي فهميد.
ـ من مي روم دوچرخه سواري.
دهان مامان از تعجب باز ماند: داري بيرون مي روي!
قبل از اينكه سؤال ديگري بپرسد، سوار دوچرخه ام شدم و رفتم. پانزده دقيقه بعد جلوي ويدئوكلوپ بودم. روي تابلوي جلوي در نوشته شده بود «بسته است». داخل مغازه تاريك بود. اين پا آن پا شدم. کِي باز مي شود؟ کِي مي توانم آخر مردِ مارمولكي را ببينم؟ آرزو مي كردم آقاي وحشت را ببينم. از شيشه هاي گرد و خاك گرفته، به داخل خيره شدم. انگار چنين شانسي نداشتم، ولي نوري سوسو زن در گوشه ي مغازه ديدم. از يكي از تلويزيون ها فيلمي پخش مي شد. يواشكي به صفحه نگاه كردم؛ مرد مارمولكي!
در زدم:
ـ آقاي وحشت! شما آنجا هستيد؟
دستگيره ي در را گرفتم و در با صداي تَرَق باز شد.
ـ آقاي وحشت!
جوابي نيامد. تنها صدايي كه شنيده مي شد صداي فيلم ترسناك بود و تنها نور هم از تلويزيون مي آمد. تصميم گرفتم يواشكي داخل شوم و فيلم را نگاه كنم بعد هم برگردم. هيچ كس هم نمي فهميد. جلوتر رفتم و به تلويزيون خيره شدم. يك ساعت بعد فيلم تمام شد. مرد مارمولكي پسر را چند تكه كرد و بقيه ي مردم را هم به عنوان دسر خورد. چه باحال! درواقع بهترين فيلم وحشتناكي بود كه در تمام تابستان ديده بودم. ويدئو خاموش شد و همه ي اتاق تاريك. حالا وقت رفتن است. به طرف در رفتم و دستگيره را گرفتم. هيچ اتفاقي نيفتاد! در را هل دادم اثر نكرد.
ـ اوه، نه! اينجا زنداني شدم. حالا چه كار كنم؟
در تاريكي، كورمال كورمال مي رفتم. سمت راست نوري ديدم. يك در ديگر؟ يا در خروجي عقب ساختمان؟ به سمتش رفتم. بله يك در بود كه از پشت آن صداهاي غرش و ناله مي آمد. آنجا چه خبر است؟ با تمام قدرتم در را هل دادم. در به راحتي باز شد. يكه خوردم، پايم گير كرد و افتادم. به سختي بلند شدم. چشمانم داشت از حدقه بيرون مي زد. يك پاي بزرگ مارمولكي، چند سانت آن طرف ترِ من بود.
جيغ کشيدم و پريدم. مرد مارمولكي به طرف من مي آمد. مثل ... مثل هيولا؛ يك هيولاي زنده كه نفس مي كشيد و زبان بزرگ و تيزش را تكان مي داد. نفس گرمش كه مانند كوره بود به من خورد. برگشتم تا بدوم. مرد مارمولكي دست قوي اش را دراز كرد تا جلوي من را بگيرد. مرا در چنگال هايش گرفت؛ چنگال هايي به محكمي يك طناب آهني! جيغي کشيدم و يواشكي به داخل نور روشن نگاه كردم. كس ديگري اينجاست؟ دست هايي دورم را گرفتند ولي من را از چنگال مرد مارمولكي بيرون نياوردند؛ دست هايي پر از مو. انسان نماها، هيولاها، موميايي ها!
صدايي آشنا فرياد زد:
ـ يك لحظه صبر كن.
به نور خيره شدم. آقاي وحشت همين طور كه به دنبال عصايش مي گشت نزديك شد.
ـ دوباره سلام.
ـ س... سلام.
چشمان آقاي وحشت برق مي زد. آب دهانم را به سختي قورت دادم ولي نمي توانستم خودم را از دست هيولا خلاص كنم.
ـ مي بينم كه درِ پاركينگ را پيدا كردي.
عصايش را تكان داد.
ـ نظرت چيه؟
براي يك لحظه متوجه اطرافم شدم. هيولا، دوربين ها و پروژكتورها را ديدم. به اتاق خيره شدم. هيولاها به نظر آشنا مي آمدند. خون آشامِ مرگ آور، موميايي و البته مرد مارمولكي؛ هيولاهاي فيلم هاي وحشتناك! چطور فراموش كرده بودم؟! اين پاركينگ، اِستوديو فيلمسازي آنها بود.
به مرد مارمولكي خنديدم و گفتم:
ـ من بازي شما را خيلي دوست دارم.
مرد مارمولكي سرش را تكان داد و چنگال هايش را باز كرد.
ـ و اين لباس ها خيلي باحال هستند!
آقاي وحشت لبخندي زد:
ـ بله، و تو از طرفداران فيلم هاي وحشتناك هستي. درسته؟
ـ کاملاً درسته.
آقاي وحشت دست هايش را به هم زد:
ـ خوبه، خوبه، عاليه! چطوره كه تو هم در بازگشت مرد مارمولكي بازي كني.
ـ چ ... چي!؟
ـ ما بقيه ي فيلم مرد مارمولكي را مي سازيم و به يك قرباني جديد نياز داريم.
من، در يك فيلم وحشتناك، باورم نمي شود!
ـ سابقه ي بازيگري داري؟
ـ كمي.
آقاي وحشت سرم را بالا گرفت و به صورتم نگاه كرد.
ـ خب، به نظر طبيعي مي آيد. يك نقش كوچك داري، حتي حرفي هم نبايد بزني.
او به من دسته اي ورق داد.
ـ اين هم فيلمنامه.
تند تند صحنه ها را خواندم. مرد مارمولكي از مرداب بيرون مي آيد. يك مدرسه را خراب مي كند. پسري فرار مي كند.
ـ اين من هستم؟
ـ بله، سئوال ديگري نيست؟ آماده اي كه شروع كنيم.
ـ الآن!
من مي خواستم به اُردوگاه جف زنگ بزنم به مامان، بابا بگم. شايد به چند تا از دوستانم هم زنگ بزنم؛ ارزش اين بازي به همين ها بود.
ـ مي شود اول چند تا تلفن بزنم؟
آقاي وحشت به ساعتش نگاه كرد.
ـ فقط به اندازه ي يك تلفن وقت داريم. پيشنهاد مي كنم به والدينت زنگ بزني، ما اجازه ي آنها را قبل از فيلمبرداري لازم داريم. در مورد قرارداد هم بعداً صحبت مي كنيم.
تلفن ده بار زنگ زد تا اينکه بالاخره مامان گوشي را برداشت. حتماً بيرون مشغول باغباني بوده. وقتي در مورد فيلم توضيح دادم گفت:
ـ مطمئن نيستم.
ـ ولي مامان، اين مي تواند بهترين تفريح براي من باشد. خواهش مي كنم، خواهش مي كنم. خيلي برايم مهم است.
ـ فقط سر وقت براي شام بيا.
تلفن را گذاشتم و رو به آقاي وحشت گفتم:
ـ همه چيز جور شد.
بازيگران، صحنه ي مرداب را پشت سر من گذاشتند. همه در جنب و جوش بودند و آماده مي شدند. يك بازيگر چهار دست، درختي را درست كنار من گذاشت. هيولاهاي خون آشام و موميايي پشت دوربين ايستادند. انسان نما پروژكتور را آماده كرد.
ـ آماده است.
نوري غم انگيز فضا را پر كرد.
آقاي وحشت به من علامت داد كه در مقابل درخت ببايستم.
ـ ما تو را براي صحنه ي اصلي مرد مارمولكي مي بنديم.
آن قسمت از فيلمنامه را به خاطر آوردم.
ـ آها، بله.
تنها كاري كه بايد مي كردم اين بود كه وحشت زده بشوم؛ خيلي راحت.
آقاي وحشت به سمت تهيه كننده اش گفت:
ـ حالا. بعد گفت:
ـ تو در مرداب گم مي شوي و خوابت مي برد، وقتي بيدار مي شوي مي بيني به درخت بسته شده اي. مي داني كه مرد مارمولكي برمي گردد ولي کِي، اين را ديگر نمي داني؟
به بازيگر خون آشام كه پشت دوربين بود اشاره كرد.
ـ آماده؟
ـ بله مي گيريم.
مرد مارمولكي از مرداب بيرون خزيد. سعي مي كردم وحشت زده به نظر برسم ولي خيلي هيجان زده و خوشحال بودم. آقاي وحشت درحالي كه سرش را تكان مي داد گفت:
ـ كات!
ـ بايد وحشت زده تر به نظر بيايي.
دوباره سعي كردم. چشمانم را از وحشت گشاد كردم. مرد مارمولكي نزديك تر شد. چشمانش عقب و جلو مي رفتند؛ واقعاً گرسنه به نظر مي رسيد . زبانش را بيرون آورد تا يك پشه را در هوا بگيرد.
ـ چه جلوه هاي ويژه و گريم عالي اي!
مرد مارمولكي نزديك تر شد، حتي از نزديك هم شبيه به يك هيولاي واقعي بود؛ پوست سبز، چشمان قرمز، زبان لَزج و دِراز!
ـ هي، صبر كنيد!
آقاي وحشت با عصبانيت گفت:
ـ چي شده؟
ـ من گريم لازم ندارم؟
مرد عنكبوتي ايستاد.
ـ مي دانم كه نقش يك پسر معمولي را دارم ولي بازيگرهاي ديگر محشر گريم شده اند!
دستم را بلند كردم تا به صورت مرد عنكبوتي دست بزنم.
ـ اين ماسكه؟
پوستش ناهموار و سرد بود؛ حتماً ماسكه. به زور به صورتش دست زدم، تكان نخورد.
ـ هي! مي شود ببينم؟
چه مهربان! مي خواهند كمكم كنند. بازيگر خون آشام دهانش باز شد و خنديد. دندان هاي تيزش در نور مي درخشيد. دستانم را به درخت چسباند و بعد آنها را با طنابي ديگر بست. يادم نمي آيد اين قسمت را در فيلمنامه خوانده باشم.
داد زدم:
ـ چه كار مي كنيد؟
هيچ كس جواب نداد. به جايش موميايي باندش را از روي صورتش باز كرد. وقتي ديدم گوشت هاي پوسيده از صورت استخواني اش آويزان است دهانم باز ماند. چشمانش قرمز بود و مي درخشيد. انسان نما دستانش را بالا گرفت و چنگال هايش بيرون آمدند، دو دندان تيز از دو طرف دهانش بيرون آمد. دماغش از هيجان مي لرزيد. اينكه جلوه ي كامپيوتري نيست. پس چيست؟ وقتي به سوالم جواب دادم بدنم لرزيد. آنها بازيگران يك فيلم وحشتناك نبودند. آنها هيولا بودند؛ هيولاهاي واقعي!
ـ بگذاريد بروم.
سعي كردم طناب هاي كلفت را باز كنم. ولي طناب ها خيلي محكم بسته شده بودند. دستم بريد. توي تله افتاده بودم. چشمان مرد مارمولكي از شادي مي درخشيد، در صورتم نفس كشيد. نفس داغش صورتم را سوزاند و حالم را به هم زد. بوي كف مرداب مي داد. دندان هاي مرد مارمولكي صورتم را بريدند. با چنگالهايش گردنم را گرفت. دُمَش در هوا تكان مي خورد. فرياد زدم:
ـ آقاي وحشت، من را نجات بده، خواهش مي كنم يك كاري بكن!
ـ اوه، هيولاها صبر كنيد! همين حالا!
هيولاها برگشتند. مرد مارمولكي همان طور ايستاده بود. اوه خدا را شكر! حالم خوب است. اينها همه در تصوراتم بوده اند. نفس راحتي كشيدم. چطور چنين فکري کرده بودم!؟ آقاي وحشت كنارم آمد و موهايم را مرتب كرد. انگار اشتباه کرده بودم.
ـ خب، هيولاها، حالا براي صحنه ي اصلي خوردن آماده ايد؟ سه، دو، يک. شروع کنيد!
داستان ترسناک
مطالب اتفاقـي
> عضویت <